|
|
|
|
نه جویی مانده در راه ها
و نه حتی یک سایه
حتی از یک برگ
حتی در سبز ساران اقاقی ها
زمین یخ بسته است
نمی لرزد کسی از وحشتِ تاریک ِ سرمای ِ شب ِ قاتل
من می بینم اما
به روشنی ِ وجود ِ امتداد ِ زمستان ها
سواری را که می پیچد به دور آن همه طوفان گرماگین
با هزاران هزار آفتاب در قفا، با مهری اهورایی بر سینه
آن که تمام می کند تهدید ِ قندیل ِ ترس بار ِ زمستان را
با شتابی به اندازه پاکی اورمزد
یک روز
هرگز
هرگز نمی آید
آه
ای رویا بگذار بگذار
می خواهم همچنان نلرزم از سرما
می خواهم همچنان بخوابم تا همیشه این ترس گاه
ای تصویرِ ناتمامِ زیبا بگذار بگذار
من می دانم
کولاک ترس می آید از سرما بر سرم
از پس هر جنبشِ گواه ِ بیداری
نگاهبانان رد مرا از برف ها
بگذار. بگذار بترسم من از چراغ . بگذار
که همان جامه تارش خواب ،پودش شب
برای من کافیست
نه،این برف را من سر باز ایستادن ندارم
بگذار با همین شب باره های شبانه تا همیشه بمانم
خون را در رگ هایم بپندارم
بگذار با این منجیان ِ شبینه
تمامی شب ها را ،تمامی تاریخم را بخوابم
بگذار
من سر جنگ با خدایان ندارم
من سر آفرینش فصلی نو که می سوزاند حتی
درخشش شبتابش، جهان خدایگان را، ندارم
بگذار . بگذار بترسم من از چراغ . بگذار
که همان جامه تارش خواب ،پودش شب
برای من زیباست
+ نوشته شده دربیست و هفتم آذر 1386ساعت 22 توسط احسان میرسعیدی |
این دومین ترانه ی من است. در واقع اولین تلاش های من برای ساختن کلامی منظوم! شاید فقط همین!! ترانه به خاطر دوستی سروده شد که هنوز طعم دانشجو شدن را نچشیده، تماشاگر پرواز زودهنگام پدراز روی دستانش بود. بند آخر ِ ترانه به طور قابل توجهی از بقیه ی ترانه خارج می زند. اما جالب اینه که سرودن ترانه از بند آخر ِ آن آغاز شد. تقدیم به سید عبّاس؛ شاید تسلای کوچکی برای غم جانکاه پدر... طلوع سبز کیش و مات! فقط یه لحظه! / لحظه ی تلخ جدایی وقتی فریاد تو گم شد / تو صدای بی صدایی وقتی فریاد تو گم شد / وقتی باغ خنده پژمرد وقتی دستِ بادِ تقدیر / برگ برگ، رویارو می برد هدیه کن کوکب اشکو / به شب ساکت چشمات نذار از هجوم پاییز / رنگ ببازه باغ فردات خاطره، عشق، رفاقت / لحظه های ناب دیروز گریه، امتحان، شهامت / لحظه های تلخ پرسوز نازنین ِپر شکسته! / پَر بکش از خاک تردید بالِ پروازتو وا کن / رو به آسمون، به خورشید دستِ من پل عبورت! / رو به راهِ پُرترانه چشم من فانوس ِراهت! / تو شبای ِ بی کرانه همدم قصه ی دیروز! / با تو هستم تا همیشه تا غروب ِ زرد ِغصه / تا طلوع ِ سبز ِ ریشه *** دستِ پُرمهر رفاقت / دل بیتابو آروم کرد "سید رسول" نمرد و آخر / گولّه قصه رو تموم کرد*... شهریور آفتابی 86 * "نمردیم و گولّه هم خوردیم." بهروز وثوقی در نقش سید رسول – گوزن ها (1354)
+ نوشته شده درچهاردهم آذر 1386ساعت 23 توسط سروش هاشمی پناه |
سلام قرار شد آغازنویس من باشم و کاری از من. جان تقدیم خواهم کرد زمان، زمین ِ غریبانه هر دم مردن است من شناور یا غریق یا مرده آه، همچنان بوی مرگ می آید باید مرد وقتی کسی با من نیست به راستی ،هر چه بود، جز پوچی با من نبود وجان تقدیم خواهم کرد جان تقدیم خواهم کرد
ما، من و سروش ، همراه و هم سفره شعر و ترانه هم تصمیم بر آن گرفتیم که دیدگاه هایمان را در قالب دست نوشته هامان از تنهایی بیرون آورده، با شما دوستان آشنا کنیم و در تقابل اندیشه ها نگاه مان را کنجکاوتر و پیگیرتر کنیم و آنگاه شعر و ترانه مان را حساس تر هوشیارتر و لاجرم بیدارتر سازیم.گامرفت های صحیح را هم می دانیم که نه به تنهایی که فقط به همراهی شما می توانیم برداریم.
آسمان پیدا نیست - آنچه می پنداشتم
و دریای از هم گسیخته ی تشنه ی آدم، سرریز است- لبالب انتظار
بوی مرگ می آید
نمی دانم- شاید هر سه
سخت آشفته ولرزان
در زمین چرکین روی هستی کش
اسیر
و این تنها آموخته من است
از تقدیر تنهایی نویس
از آفریدگار زمین چرک ، از صاحب دریای وحشی منتظر
آموزه ای از خلقت بی آسمان ، بی نور ، تار
همچنان من تنها با پاره ای چوب از تبار منجیان مضحک
شناور ونبم مرگ
در آستانه کوچ
منتظر
وقتی انسان تنهاست
به تنهایی خدا
شاید هم تنها تر
باید رفت
و نیستی هم در راه هست
و این ضیافت هستی با تبار تک مرد تنهاییست
و من می پذیرم میهمانی شوم کلاغ های آسمانی را
زیر باران سمکوبه های طوفانی
در هنگامه ترس های بی تردید، بی روزن
به یکایک اربابان تاریکی
+ نوشته شده درهفتم آذر 1386ساعت 2 توسط احسان میرسعیدی |