|
|
|
|
این دومین ترانه ی من است. در واقع اولین تلاش های من برای ساختن کلامی منظوم! شاید فقط همین!! ترانه به خاطر دوستی سروده شد که هنوز طعم دانشجو شدن را نچشیده، تماشاگر پرواز زودهنگام پدراز روی دستانش بود. بند آخر ِ ترانه به طور قابل توجهی از بقیه ی ترانه خارج می زند. اما جالب اینه که سرودن ترانه از بند آخر ِ آن آغاز شد. تقدیم به سید عبّاس؛ شاید تسلای کوچکی برای غم جانکاه پدر... طلوع سبز کیش و مات! فقط یه لحظه! / لحظه ی تلخ جدایی وقتی فریاد تو گم شد / تو صدای بی صدایی وقتی فریاد تو گم شد / وقتی باغ خنده پژمرد وقتی دستِ بادِ تقدیر / برگ برگ، رویارو می برد هدیه کن کوکب اشکو / به شب ساکت چشمات نذار از هجوم پاییز / رنگ ببازه باغ فردات خاطره، عشق، رفاقت / لحظه های ناب دیروز گریه، امتحان، شهامت / لحظه های تلخ پرسوز نازنین ِپر شکسته! / پَر بکش از خاک تردید بالِ پروازتو وا کن / رو به آسمون، به خورشید دستِ من پل عبورت! / رو به راهِ پُرترانه چشم من فانوس ِراهت! / تو شبای ِ بی کرانه همدم قصه ی دیروز! / با تو هستم تا همیشه تا غروب ِ زرد ِغصه / تا طلوع ِ سبز ِ ریشه *** دستِ پُرمهر رفاقت / دل بیتابو آروم کرد "سید رسول" نمرد و آخر / گولّه قصه رو تموم کرد*... شهریور آفتابی 86 * "نمردیم و گولّه هم خوردیم." بهروز وثوقی در نقش سید رسول – گوزن ها (1354)
+ نوشته شده درچهاردهم آذر 1386ساعت 23 توسط سروش هاشمی پناه |